Quickribbon

Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 01:12 AM

وقتی سالمی مثل یک شیر بجنگ ولی وقتی آسیبی دیدی مثل شیر زخمی بجنگ .

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387 ساعت 00:39 AM
مرگ در انتظار توست و تو در انتظار آینده ای روشن ................ زهی خیال باطل
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386 ساعت 00:08 AM

 

فرا رسیدن نوروز بزرگ بر تمام هم میهنان خجسته باد .

به امید برگزاری دوباره ی نوروز در تخت جمشید

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 27 دی ماه سال 1386 ساعت 01:34 AM

 

شاید این تارنگار تا دیرزمانی بروز نشود .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 3 آذر ماه سال 1386 ساعت 12:58 PM

 


یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی

تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من

هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه

جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه

چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجا

خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم.

فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه می‌دونی؟

من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند کشیدم و

زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی

تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم. آخه

می‌دونی؟ »من اینجا خیلی تنهام. براش یه لبخند

کشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.

من هم خیلی تنهام».

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی

خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که

نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام...


نوشته ی بالا رو از ۳۶۰ یکی از دوستان برداشتم ، چون دیدم خیلی جالبه برای شما هم گذاشتم . پراست از ایهام ، علامت سئوال و یا حتی یکجور فلسفه !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386 ساعت 10:28 AM

مهدی احمدی نژاد پسر رئیس جمهوری :

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 20 آبان ماه سال 1386 ساعت 3:30 PM

ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس  نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند . پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم . آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟
او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک
دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست .
به او گفتم: بنظرم رسید بسیار
دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشیم.
او پس از کمی تامل گفت که
او نیز از این ایده لذت خواهد برد .
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم
کمی عصبی بودم.
وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی
درب ایستاده بود،موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود.
با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد
.
وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون
میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمیتوانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند . ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود . دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود.
پس از
اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته
به من می نگرد، و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم
به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم .
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم،هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل
نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم .
وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به
شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم .
وقتی به خانه برگشتم همسرم از
من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از
آنچه که میتوانستم تصور کنم . چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم. کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید . یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:
نمیدانم که آیا در
آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم . در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خانواده نیست .
زمانی که شایسته عزیزانتان است به
آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود . این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید. به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست .


این متن را یکی از دوستان بسیار بسیار گرامی برایم فرستاده بود گفتم بد نیست شما هم آنرا بخوانید .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 18 آبان ماه سال 1386 ساعت 00:22 AM

همیشه دو درس را در زندگی خود به یاد داشته باشیم:

1- جسارت در بیان عقیده

2- جرأت در پذیرش اشتباه

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 11 آبان ماه سال 1386 ساعت 00:27 AM

حرفهایی هست که نمیشود آنها را به کسی اظهار کرد ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo